"من زما م سلطنت خوارزم را هنگامی در کف میگیرم که مغولان بران مستولی هستند.
من سر کردگی لشگرهایی را بر عهده میگیرم که از آنها جز نامی نمانده است و همه چون
برگهای پس ازطوفان پراکنده اند.ولی من درین شب تار که پرده ظلمت بر ممالک اسلام
فروکشیده است؛آتش دعوت به جهاد بر می افروزم ودلاوران را گرد می آورم."
از سخنان سلطان جلال الدین خوارزمشاهزمان رسیدن به سلطنت.
بارهاوطن ما ایران عزیز مورد هجوم اقوام وحشی قرار و بکلی ویران و نابود گردیده ولی سرانجام
دوباره بپا خواسته و اراده و فرهنگ خود را غالب نموده.درین بین مردانی بودند که هیچگاه
سر تسلیم فرو نیاورده وبا دلاوریهای خود حتی زبان تحسین دشمنان بخود را نیز گشوده اند.
یکی ازین دلیر مردان سلطان جلال ادین خوارزمشاهی بود که دلاوری وی حتی موجب شگفتی
چنگیز گردید از آنجا که از مشاهده دلاوری وی رو به پسرانش کرد و گفت:از پدر ؛پسر مثل او باید.
وی دریکی از هولناک ترین و مصیبت بار ترین دورانهایی که بر کشور ما گذشته است ؛زمام پادشاهی
را از پدر خود ؛محمد خوارزمشاه گرفت.کشوری که به او تحویل شد ؛سرزمینی بود مورد تهاجم قرار
گرفته؛مردمش به اسارت رفته و قتل عام شده؛شهرهایش سوخته و کشتزارهایش پایمال اسباان گردیده؛
پادشاهش مرعوب و درهم شکسته و آواره وگریزان.سپاهش از هم پاشیده؛فرماندهان و دولتمردانش جز معدودی بزدل و منافق و خیانت پیشه؛دشمنی وحشی و خونخوار و حیله گرو سمج و کینه کش. او در برابر
این همه مصیبت وبلا ؛مرد و مردانه ایستاد ؛تا آنجا که در توان داشت جنگید و مبارزه جویی کرد و به
چاره جویی ایستاد.دفتر زندگی وی سراسر حادثه و تراژدی و پایداری و شکست است.
این مرد گندم گوی ترک شکل ترکی گوی که گاه به فارسی هم حرف میزد ؛از تمامی لشگر دلیرتر و
شکیبایی تمام داشت وبه هر چیزی خشم نمیگرفت ودشنام نمیداد و خنده اش جز تبسم نبود.سخن بسیار
نمی گفت و عدل و رفاه حال رعیت را دوست داشت.دران دوران تلخ و دهشتناک ,امید و قبله نجات
مردم ایران بود.علیرغم برخی از مورخان که کوشیده اند ضعفهای اخلاقی او را برجسته کنند ؛همه؛حتی
دشمنان او؛شجاعت و شهامت و پایداری و خشم ونفرت بی پایانش را علیه مغولان تایید و تصدیق میکنند.
جلال الدین خوارزمشاه دران هنگامهً مرگ آور؛تنها ستاره نورافشان میهن ما دران خاموشی شوم بود.
مردانه مردی که همه هستی او به صورت ناوک جانسوز کینه و انتقام درامده و قلب چنگیزیان را آماج
کرده بود.
عبور قهرمانانه او از رود سند را شادروان دکتر "مهدی حمیدی شیرازی"موضوع یکی ازآثار خود قرار
داده است .این منظومه 68 بیتی جایزه اول مسابقه شعر وطن را بدست آورده ودر مسابقه سال 1350
لندن هم برنده اول شناخته شده است. گزیده ای ازآن را میخوانید.
در امواج سند
به مغرب سینه مالان قرص خورشید نهان میگشت پشت کوهساران
فرو می ریخت گردی زعفران رنگ به روی نیزه ها و نیزه داران
*
زهر سو بر سواری غلط میخورد تن سنگین اسبی تیر خورده
به زیر باره می نالید از درد سوار زخم دار نیمه مرده
*
نهان می گشت روی روشن روز به زیر دامن شب در سیاهی
در آن تاریک شب می گشت پنهان فروغ خرگه خوارزمشاهی
*
دل خوارزمشه یک لمحه لرزید که دید آن آفتاب بخت ؛خفته
ز دست ترک تازی های ایام به آبسکون شهی بیتخت خفته
*
به خوناب شفق در دامن شام به خون آلوده ایران کهن دید
دران دریای خون درقرص خورشید غروب آفتاب خویشتن دید
*
به چشمش ماده آهویی گذر کرد اسیر و خسته و افتان و خیزان
پریشان حال آهو بچه ای چند سوی مادر دوان وز وی گریزان
*
چه اندیشید آن دم کس ندانست که مژگانش به خون دیده تر شد
چو آتش در سپاه دشمن افتاد ز آتش هم کمی سوزنده تر شد
*
زبان نیزه اش در یاد خوارزم زبان آتشی در دشمن انداخت
خم تیغش بیاد ابروی دوست به هر جنبش سری در دامن انداخت
*
درآن باران تیغ وبرق پولاد میان شام رستاخیز می گشت
در آن دریای خون در دشت تاریک بدنبال سر چنگیز می گشت
*
میان موج می رقصید در آب به رقص مرگ اخترهای انبوه
به رود سند می رقصید بر هم ز امواج گران کوه از پی کوه
*
نهاده دست بر گیسوی آن سرو بران دریای غم؛نظاره می کرد
بدو میگفت:اگر زنجیر بودی ترا شمشیرم امشب پاره میکرد
*
اگر امشب زنان و کودکان را زبیم نام بد در آب ریزم
چو فردا جنگ بر کامم نگردد توانم کز ره دریا گریزم
*
بیاری خواهم از آنسوی دریا سوارانی زره پوش و کمانگیر
دمار از جان این غولان کشم سخت بسوزم خانمانهاشان به شمشیر
*
شبی آمد که می باید فدا کرد براه مملکت فرزند و زن را
به پیش دشمنان استادو جنگید رهاند از بند اهریمن وطن را
*
پس آنگه کودکان را یک به یک خواست نگاهی خشم آگین در هوا کرد
به آب دیده اول دادشان غسل سپس در دامن دریا رها کرد
*
زنان چون کودکان در آب دیدند چو موی خویشتن در تاب رفتند
وزان درد گران بی گفته شاه چو ماهی در میان آب رفتند
*
شهنشه لمحه ای بر آبها دید شکنج گیسوان تاب داده
چه کرد ار آن سپس تاریخ داند به دنبال گل برآب داده
*
شبی را تا شبی با لشگری خرد زتن ها سر؛ز سرها خود افکند
چو لشگر گرد بر گردش گرفتند چو کشتی بادبان در رود افکند
*
چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار از آن دریای بی پایاب؛آسان
به فرزندان و یاران گفت چنگیز که گر فرزند باید؛باید ایشان
*
بلی آنان که از این پیش بودند چنین بستند راه ترک و تازی
ازآن این داستان گفتم که امروز بدانی قدر و بر هیچش نبازی
*
به پای هر وجب خاکی ازین ملک چه بسیار است آن سرها که رفته
ز مستی بر سر هر قطعه زین خاک خدا داند چه افسرها که رفته
"مهدی حمیدی"1320
برگرفته از کتاب "سلطان جلال الدین خوارزمشاه تندیس دلیری و استقامت"از "پناهی سمنانی"